﻿<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" 
  xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
  xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
  xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/"
  xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" >

<channel>
<title>پارس تفریح</title>
<link>http://www.parstafrih.com</link>
<description>بهترین سایت تفریحی</description>
<dc:language>en-us</dc:language>
<dc:creator>webmaster@phpnuke.ir</dc:creator>
<dc:date>13-6-1389</dc:date>

<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
<sy:updateBase>13-6-1389</sy:updateBase>

<item>
<title>دو داستان طنز</title>
<link>http://www.parstafrih.com/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=3</link>
<description><![CDATA[<p><font size="2" face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif">مرد داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت: <br />
- اگر یک قدم دیگه جلو بری کشته می شی. <br />
مرد ایستاد و در همان لجظه اجری از بالا افتاد جلوی پاش.مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دوروبرشو نگاه کرد اما کسی رو ندید.بهر حال نجات پیدا کرده بود. به راهش ادامه داد.به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشه باز همان صدا گفت: <br />
- ایست!<br />
مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعت عجیبی از جلویش رد شد.بازم نجات پیدا کرد.مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد م فرشته نگهبان ت هستم. مرد فکری کرد و گفت: <br />
-پس اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم تو کجا بودی؟!</font></p>
<p><font size="2" face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif">..............</font></p>
<div align="right"><font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif"><font size="2">روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد: <br />
</font><br />
<font size="2">گيرنده : همسر عزيزم</font><br />
</font><font size="2" face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif">موضوع : من رسيدم <br />
<br />
ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه !!</font></div>]]></description>
<guid isPermaLink="false">3@http://www.parstafrih.com</guid>
<dc:subject>داستان</dc:subject>
<dc:date>18-3-1389</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط reza</dc:creator>
<language>ar</language></item>

</channel>
</rss>
